|
وانـیــا
هـــديـــــه بــاشـكــــوه خـــــــدا
|
[ شنبه 1390/04/25 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
![]()
[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
![]()
[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
كتابم و
كتابم
[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
![]()
[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
![]()
[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
خرما
يك روز يه فردی داشته خرما مي داده يك نفر يك مشت خرما بر ميداره لر ميگه اقا يك نفر مرده يك اتوبوس كه وارونه نشده.
بچه شلوغ يک روز یک بچه خيلي شلوغ از مادرش اجازه می گیرد تا برود خانه دوستش و با بچه ها بازي کند. پس از چند ساعت برميگردد. مامانش مي پرسد: بچه آرامي بودي؟ پسرک مي گوید: بله مامان. حتي مامان دوستم از رفتن من خيلي خوشحال شد . مامان پسرک مي پرسد: از کجا فهميدي؟ پسرک ميگوید: آخر وقتي زنگ در خانه شان را زدم، مامان دوستم گفت : به به فقط جنابعالي را کم داشتيم.
نان شاطر به فردی ميگه پشت سرت کسی وای نايسته که نون نيست لره هم به هر کس ميومده ميگه بيا برو جلو من که پشت سر من نون گیرت نمی یاد.
سر بهار معتادی منتظر تاكسي بود و هي مي گفت: عيد عيد عيد ... يه تاكسي نگه داشت و گفت: آقا، خيابوني به نام عيد نداريم! معتاد گفت: بامرام، چرا اين قدر از آدم حرف مي كشي، منژورم همون سر بهاره ديگه!
لامپ از یه نفر می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر احتیاج داری؟ می گه: 3 نفر می گن: چرا 3 نفر؟ می گه: یه نفر می ره بالا، نردبون لامپ رو بگیره؛ دو نفر هم از پایین نردبون رو بچرخونن!
[ جمعه 1390/08/27 ] [ ] [ وانیا و بهداد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |